ببینید یکی از دوستان گلمون همراه خواهرش گرفته نصفه موضوع سریال تقدیر یک فرشته رو ترجمه کرده

منم براتون تیکه تیکه می زارم باز ایراد نگیرین اینم متن هایی که اون برام فرستاده

ماریچی میره مکزیک و خوان میگل را پیدا می کنه اما توجه میشه که خوان میگل می خواد با معلم خصوصی

 مایتاکه اسمش بالنسا دخترش نامزد کنه ، برای همین هم ماریچی نمی خواست که بینشون را خراب کنه

 برای همین هم برمیگرده پیش لیو پدرو و به عنوان بازیگر کارش را ادامه می ده ، یکسال می گذره وماریچی و

 لیو پدرو باهم دوست می شن و می خوان باهم نامزد کنن البته علی رقم میل باطنی ماریچی ،اما ماریچی به

 علت اینکه به رابطه خوان میگل حسادت می کرد اینکارو انجام می ده ،خوان میگل هم متوجه می شه که دیگه

 نمی تونه بدون ماریچی زندگی کنه برای همین هم میاد دنبال ماریچی ، ماریچی که اسمش عوض کرده بود و

 لیریو گذاشته بود و خوان میگل اونو نشناخت. ماریچی موفقیت های بزرگی کسب میکنه و می تونه جایزه های

 بزرگی بگیره اما یکروز توی همین تیاترها استفانیو اونو می بینه و میشناسه و با اسلحه می خواست به زندگی

 ماریچی خاتمه بده اما گلوله به سر ماریچی اصابت می کنه و اون کور میشه ، دراین مدت لیو پدرو متوجه می

 شود که عشق واقعی اون بالنسا است نه ماریچی ،اما ماریچی جوری نشون می ده که دیگه زندگی بدون لیو

 پدرو برای اون سخته ، اما لیو پدرو سعی میکنه برای اینکه ماریچی را خوشحال کنه خبری از خوان میگل بگیره

 یااینکه اونو پیدا کنه

این متن اولی که برام فرستاد

 

شرمنده من تیکه تیکه می فرستم. ماریچی که می فهمه تست بارداریش مثبت میره به خوان میگل خبر بده .و

 اونو ببینه اما خوان میگل میگه که از نظر اون این ازدواجشان به پایان رسیده چون همسرش زنده است و اون

 می خواد بهش کمک کنه ، ماریچی هم قلبش می شکنه و میره پیش پدر آنسلمو تا کل ماجرارا بفهمه و راهی

 پیدا کنه اما پدر آنسلمو هم میگه که هیچ کس نمی تونه کمکی بکنه. ماریچی هم از اون شهر میره و میره به

 هاسیندا یا هاکیندا و اونجا با شخصی به نام لیو پدرو آشنا میشه لیو که مردی تجاوزگر و بی عاطفه به نظر

 می

 رسه که اون هم به علت عشق غم انگیز و نافرجامش باششخصی به نام بالنسا سیلوا ،اما مدت زیادی

 می

 گذره و گرچه اون بی گناه کشته شده و لیو پدرو به ماریچی علاقه مند میشه ، رفته رفته متوجه میشه که

 ماریچی باردار است برای همین هم به ماریچی می گه که پدر بچه اش بشه و باهاش ازدواج کنه اما ماریچی

 نمی پذیره چون هنوز هم خوان میگل را دوست داره .یک روز وقتی ماریچی داشت روزنامه می خوند متوجه م

ی شه که همسر سابق خوان میگل خودکشی کرده برای همین هم ماریچی که بازیگر تیاتر شده بود باهاش

 صحبت میکنه و میگه که می خواد برگرده پیش خوان میگل

اونا می خواستن باهم ازدواج کنن که حادثه ای برای خوان میگل رخ میده ( ماهم البته به درستی نفهمیدیم چه

 حادثه ای چون توی متن نیومده بود.)بر اثر این حادثه خوان میگل قلبش دگرگون شده و عاشق ماریچی میشه

 و میگه که می خواد بااون ازدواج کنه ، پدر آنسلمو و دوست خوان میگل ادواردو بهش میگن که خوان میگل با

 ماریچی صحبت کنه که اتفاقی یا حادثه ای نیفته قبل از ازدواجشان ،اما خوان میگل با ماریچی صحبت نمی کنه

 و در نهایت باهم ازدواج می کنن ،ماه عسل زیبایی را در کنار هم سپری می کنن ، فردا صبحش ماریچی با

 بختک یا کابوسی از خواب می پره و می بینه که خوان میگل با یک حالتی بالای سرش ایستاده ،خوان میگل

 بهش میگه اونو ببخشه و ماریچی هم نمی دونه چرا باید اونو ببخشه. این خلاصه ی بخش اول.

اینم متن 2

 

سیسلیا از رابطه ی میان استفانو و 


ماریچی در عذاب است و استفانو و ماریچی هم ، همچنان به شدت باهم درگیر هستن، از طرف دیگر خاله

 ایزابلا و استفانیا می فهمن که ماریچی دختر واقعی خانواده ویلارد نقشه ای می کشن و مقدار زیادی پول را

 در اتاق ماریچی مخفی می کنن تا بگن که اون از خانواده ی ویلارد دزدی کرده است، عاقبت استفانیا با خوان

 میگل رابطه برقرار میکنه حس حسادت ماریچی برانگیخته میشه ،پاتریشیا متوجه رفتار بد و دروغ های ماریچی

 شده و بااون برخورد میکنه ماریچی هم به خوان میگل می فهمونه که دیگه بیشتر از این نمی تونه تو خونه ی

 ویلارد دوام بیاره برای همین هم از خوان میگل می خواد که بیاد خونه ی اون زندگی کنه ، خوان میگل هم می

 پذیره ،اینجا بود که خوان میگل می فهمه که ماریچی مثل یک بچه است یا خیلی جوان است برای همین هم

 نمی تونه واقعیت را درک کنه و بفهمه که چی شده ، 

اون از ماریچی اجتناب میکنه چون خودش را مقصر می دونست. و ماریچی هم فکر میکنه که خوان میگل از اون

 متنفر است ، اما خوان میگل میگه که از او متنفر نیست و اونو دوست داره ، در نهایت خوان میگل تصمیم میگره

 تا با استفانیا ازدواج کنه

اینم متن 3

امیدوارم قسمت ابتدایی ترجمه آمده باشه ، ماریچویی نفهمید که چرا باید خوان میگل را ببخشه ، برای همین

 هم اون دوتا باهم میرن به مکانی به نام سندلاریا یا کندلاریا،

چندروز میگزره و اونا باهم رابطه ی عاشقانه و زناشویی برقرار می کنن تا اینکه یک نوشته ای که (ما نفهمیدیم

 ازکیه ، حدس میزنیم نوشته ی خود ویویانا همسر سابق 

خوان میگل باشه ) به دست خوان میگل میرسه که همسر سابقش زنده است ،برای همین هم برای جستجو و

 کمک به همسرش میره ،ماریچویی بعد از مدتی می فهمه که حامله است و خوان میگل را خیلی دوست داره

 برای همین هم میره خونه ی خوان میگل تا هم این خبر را به اون بده و اونو ببینه ،اما اون میگه که این ازدواج رخ

 نداده چون همسر سابقش زنده است ، دل ماری چی میشکنه .اون برمی گرده به سندلاریا و میره پیشه پدر

 آنسلمو تا باهاش حرف بزنه

ببخشید که دسته بندی نکردم

بای بای

نظر یادتون نره